این هایی که تو بشقاب سلما میبینین این جور له شدن بیچاره ها تا 1 دقیقه پیش شلغم بودن
برای شام مهمون داشتم مشغول درست کردن غذا بودم مادر جون و زن دایی مهتاب هم محو سریال بودن که سلما از فرصت استفاده کرد و این بلا رو سر شلغم ها اورد بد برای این که دعواش نکنم میگفت مامان خوبی دارم به نظر شما میتونستم دعواش کنم؟ ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:39
بد از این که این بلا رو سر شلغم ها آورده میگه بفرمایید غذا درست کردم
دخترم هوس کرده بره لب آب
البته این جا بچه ها تفریح زیادی ندارن همه چی براشون فقط تکرار میشه و تکراری دو روز پیش دخترم حوصلش سر رفته بود دوتایی رفتیم اسکه تا یه کم شن بازی کنه قرار بود رها هم بیاد پیشمون هوا خوب بود اینقدر به مادر جون اصرار کردیم که اونم اومد پیشمون من وسلما از ساعت 6 رفتیم تا 9:30 بد هم رفتیم دور جزیره با ماشین یه دور زدیم تا کار بابا تعطیل بشه با هم بریم خونه ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:29
وقتی دریا میبینه دیگه نمیشه کنترلش کرد
دختری وقتی دریا میبینه باید حتما یه تنی به آب بزنه اولش که تنها بود خوب بود کنار آب بازی میکرد ولی دوستش و برادرشم وقتی اومدن آب تنی کنن سلما هم ذوق زده شد به هوای اونا یه کم رفت جلو منم نزدیک آب وایساده بودم به اقا پسره گفتم دست سلما رو بگیره بیاره پیش من نمیدمنم تو یه لحظه چی شد سلما تعادلشو از دست داد افتاد تو آب پسره هم زورش نمیرسید سلما رو از آب بیاره بیرون من با کفش دویدم تو آب وسلما رو گرفتم سلما ترسیده بود البته منم ترسیده بودم گریه میکرد و میگفت اب خوردم ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:14
سلماجون تا اومدن رها تحمل نکرد و یه دوست جدید پیدا کرد
ماشاالله دوست سلما چشمهای خیلی خوش رنگی داشت ...
نویسنده :
مامان و بابا
10:57
درد دل مادرانه
سلام دختر قشنگم من عادت ندارم زیاد تو وبلاگت چیزی بنویسم بیشتر اتفاقات و برات تو یه دفتر مینویسم تا وقتی خانم شدی خودت ادامه خاطرات تو بنویسی عشقم ولی بعضی وقتا هوس میکنم اینجا هم برات بنویسم فرشته کوچولوی من تازگی ها خیلی شیطون شدی طوری که من در روز مجبورم چند بار خونه رو جمع کنم البته این کارت که خونه رو به هم میریزی جدید نیست ولی واقعا زیاد شده طوری که بعضی روزا مجبورم 2 یا 3 بار جارو برقی بکشم مثل امروز البته الان ساعت 1شبه دیروز حساب میشه در هر صورت امروز بود یا دیروز فرقی نمیکنه خوابت میومد خیلی اذیت کردی فقط زمانی یه کم خوشحال شدی که برات کیک درست کردم ولی فرشته مهربونم این اذیت کردن ها ارزش اینو داره که خدا به من و بابایی لطف...
نویسنده :
مامان و بابا
1:30








