سلما کجا رو نگاه میکنی حیف این منظره نیست پشت کردی بهش
مثل نقاشی میمونه.بد از خستگی عروسی همچین مسافرتی لازم بود ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:15
مه ذره ذره نزدیک میشد بهمون
این جا جنگل فندق نزدیک نمین مثل بهشت میمونه
سلما جون از غفلت ما استفاده کرد و به کمک عمو فرهاد که به سلما نه نمیگه این انار وچید
این جا جنگل گیسوم خیلی قشنگه( آب خیلی سرد بود)
داریم میریم سرعین اینجا قزوین وایسادیم برای صبحانه خوردن هوا خیلی خوب بود
این آخرین وسیله ای بود که مناسب سنش بود
البته به جز اون هایی رو که من وباباش ومجبور کرد به یاد بچه گیهامون باهاش سوار شیم ...
نویسنده :
مامان و بابا
10:44
دخترم شدیدا خوابش میاد مثل اینکه مجبورش کردن همه رو سوار شه
این آقاپسر میترسیدتنهاسوار این بالن بشه مامانش از سلما خواست کنار سلمابشینه
بازم نمیدونم چرا سلما اسرار داره پسرا شیرن اصلا نمیدونم از کجاد یاد گرفته ...
نویسنده :
مامان و بابا
10:19












