سلما وپلنگ صورتی
مریضی سلما
سلام دوستای خوبم تاخیر این چند وقته ما رو ببخشین سلما سرمای خیلی بدی خورده بود نزدیک بود بیمارستان بستری بشه ولی از اون جایی که به بیمارستان این جا هیچ اطمینانی نیست تو خونه از دخترم مراقبت کردیم و به آقای دکتر قول دادیم به دستوراتش عمل کنیم و هر روز دخترم امپول میزدالبته بابای سلما و مادر جونشم شدیدا مریض بودن و همش مریض داری کردیم ولی با اومدن مهمونامون از تهران حداقل روحیمون عوض شد بد از رفتنشون دوباره دلمون گرفت مرسی از دوستای مهربون که تو این چند وقته به یادمون بودن و ببخشد که نگران شدن سعی کردم به وبلاگ همه سر بزنم اگه کسی رو فراموش کردم کوتاهی منو ببخشین
نویسنده :
مامان و بابا
2:53
دخترم شام غریبان برای امام حسین شمع روشن کرد
این جا به خاطر این که با کمبود بلوز مشکی مواجه هستیم سلما این چند روز فقط یه بلوز مشکی داشت و ما مجبور بودیم هر شب بشوریمش تا برای فردا خشک بشه ...
نویسنده :
مامان و بابا
2:43
امروز 18 آذر و تولد مادر جون و رادین عزیزم دوست وبلاگی سلماست
مادر جون مهربون تولدت مبارک .امسال برای تولد مادر جون مهمونامون که از تهران اومده بودن کنارمون بودن خیلی خوش گذشت وخیلی زحمت کشیدن و چند نفرشون با ماشین اومده بودن که به خاطر تولد رفتنشونو عقب انداختن جای بقیه عزیزامونم خیلی خالی بود ...
نویسنده :
مامان و بابا
2:39
این عکس و زن دایی مهتاب به زور از دستای سلما انداخت برای دانشگاه میخواست
ظهر عاشورا سلما با پدر جون داره میره مصلی
امروز شب عاشوراست و همه دسته ها میان مسجد امام حسن
الهی همیشه زیر سایه امام حسین باشی گلم
دخترم داره کمک میکنه با هم کیک درست کنیم
فقط شانس آوردم روی میز سفره یک بار مصرف پهن کردم وگر نه باید یک روز هم خراب کاری های سلما رو تمیز میکردم ...
نویسنده :
مامان و بابا
3:17











