لنا جون و سلما بعد از چند ماه همدیگرو دیدن کلی ذوق کردن و با هم بازی کردن
تولد مامان ولی من قبل از مامان زحمت فوت کردن شمع ها رو کشیدم
علی پسر وشقایق وروجک. سلما ازم میخواست صورت همه بچه ها رو نقاشی کنم
امروز 91/05/09 سلما بعد از 12 روز داره بر می گرده کیش پیش باباش کلی ذوق داره
سلما جون داره میره بازاراز قبل تهران رفتنمون بازار نرفته همه عمو و خاله ها دلتنگشن دیگه صداشون در او
والا با این قیافه ندیده بودیم نماز بخونن
اینم دختر کوچولوی ما آیلین جون. 