دخترم هوس کرده بره لب آب
البته این جا بچه ها تفریح زیادی ندارن همه چی براشون فقط تکرار میشه و تکراری دو روز پیش دخترم حوصلش سر رفته بود دوتایی رفتیم اسکه تا یه کم شن بازی کنه قرار بود رها هم بیاد پیشمون هوا خوب بود اینقدر به مادر جون اصرار کردیم که اونم اومد پیشمون من وسلما از ساعت 6 رفتیم تا 9:30 بد هم رفتیم دور جزیره با ماشین یه دور زدیم تا کار بابا تعطیل بشه با هم بریم خونه ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:29
وقتی دریا میبینه دیگه نمیشه کنترلش کرد
دختری وقتی دریا میبینه باید حتما یه تنی به آب بزنه اولش که تنها بود خوب بود کنار آب بازی میکرد ولی دوستش و برادرشم وقتی اومدن آب تنی کنن سلما هم ذوق زده شد به هوای اونا یه کم رفت جلو منم نزدیک آب وایساده بودم به اقا پسره گفتم دست سلما رو بگیره بیاره پیش من نمیدمنم تو یه لحظه چی شد سلما تعادلشو از دست داد افتاد تو آب پسره هم زورش نمیرسید سلما رو از آب بیاره بیرون من با کفش دویدم تو آب وسلما رو گرفتم سلما ترسیده بود البته منم ترسیده بودم گریه میکرد و میگفت اب خوردم ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:14
سلماجون تا اومدن رها تحمل نکرد و یه دوست جدید پیدا کرد
ماشاالله دوست سلما چشمهای خیلی خوش رنگی داشت ...
نویسنده :
مامان و بابا
10:57
درد دل مادرانه
سلام دختر قشنگم من عادت ندارم زیاد تو وبلاگت چیزی بنویسم بیشتر اتفاقات و برات تو یه دفتر مینویسم تا وقتی خانم شدی خودت ادامه خاطرات تو بنویسی عشقم ولی بعضی وقتا هوس میکنم اینجا هم برات بنویسم فرشته کوچولوی من تازگی ها خیلی شیطون شدی طوری که من در روز مجبورم چند بار خونه رو جمع کنم البته این کارت که خونه رو به هم میریزی جدید نیست ولی واقعا زیاد شده طوری که بعضی روزا مجبورم 2 یا 3 بار جارو برقی بکشم مثل امروز البته الان ساعت 1شبه دیروز حساب میشه در هر صورت امروز بود یا دیروز فرقی نمیکنه خوابت میومد خیلی اذیت کردی فقط زمانی یه کم خوشحال شدی که برات کیک درست کردم ولی فرشته مهربونم این اذیت کردن ها ارزش اینو داره که خدا به من و بابایی لطف...
نویسنده :
مامان و بابا
1:30
دخترم فکر کرده تولدشه
امروز جاتون خالی تصمیم گرفتم کیک درست کنم به پیشنهاد بابایی سهم دخترم و تو قالب خرس که برای سلما خریده بودم ریختم بگذریم که زیاد نخورد ولی کلی ذوق کرد فکر میکرد که تولدشه من نمیدونم این بچه ها در سال چند بار تولدشونه؟ ...
نویسنده :
مامان و بابا
22:14
واقعا که چه راحت میشه دل کوچولو مهربون بچه ها رو به دست آورد
روز عید غدیر
امروز با مادر جون و سلما رفتیم خرید از هر چیزی که خوشش میومد مثل خانم بزرگا بر میداشت و میذاشت تو چرخ خرید ما یه آلوچه هم تو کالسکه میلو (دخترش)گذاشته بود این کیف هم که تو دستشه خودش انتخاب کرده بد از این فروشگاه یه مرکز خرید دیگه رفتیم دوباره کلی خرید کرد این خانم فکر کنم با سلما دیگه باید تو خونه خودمونو سرگرم کنیم نمیشه باهاش بیرون رفت ...
نویسنده :
مامان و بابا
3:50
دختر شجاع
امروز جمعه بود رفتیم ده ننه باغو تا پدر جون برای دایی مجید و زن دایی گوسفند بخره و قربونی کنیم آخه روز عروسیشون گوسفندقربونی نکردیم چون تهران زندگی نمیکنیم شرایطش نبود ...
نویسنده :
مامان و بابا
3:36










